تبليغاتX
ساحل خاموش
ساحل خاموش
شرح پریشانی خویش
اصلا به من چه؟

هر چی میشه باید من جواب بدم.تاوان عدم تفاهم یه عده رو من باید بدم!همیشه شروع آتشین و آرمانی با پایانهای تلخ همراه است دیگه.جفتشون از دست هم راحت شدن ولی الکی اظهار تاسف میکنن.نه محمد میتونست اون کسی بشه که افسانه میخواد نه افسانه میتونست اونی بشه که محمد میخواست."به همین سادگی به همین خوشمزگی".

حالا گنه کرد در بلخ آهنگری باید در تهران گردن من بدبختو بزنن!

 

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط مینا
سلام

اولا من کی منت سرت گذاشتم؟شما اینو از شعر برداشت کردی؟

ثانیا چرا حرف نامربوط میزنی!چیز خورش کنم؟؟؟؟؟؟برادرتو؟؟؟؟!!!

ثانیا کدوم امانتیها؟؟؟

رابعا کجا بهم بدیشون؟


نوشته شده در تاريخ توسط مینا

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
 امّید ز هر کس که بریدیم، بریدیم


دل نیست کبوتر، که چو برخاست، نشیند
 از گوشۀ بامی که پریدیم، پریدیم


رم دادن صیاد خود از آغاز غلط بود
 حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم(محمد آقا!!!!با شماست ها!!!)


کوی تو که باغ ارم و روضۀ خلد است
 انگار که دیدیم، ندیدیم، ندیدیم


صد باغ، بهار است و صلای گل و گلشن
 گر میوۀ یک باغ نچیدیم، نچیدیم


سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
 هان! واقف دم باش، رسیدیم! رسیدیم!


«وحشی» سبب دوری و این قسم سخن ها
 آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم


نوشته شده در تاريخ توسط مینا
سلام

چطوری نظرشو + کنم؟


سلام افسانه خانم

دیدم نظر دادی گفتم بی جواب نذارمت !

اولا عذر میخوام.من یه کمی عصبانی بودم یه چیزهایی نوشتم دیگه!

دوما مطمئنا شما هم عصبانی بودی که این حرفها رو زدی و گرنه میدونی که این القاب شایسته من نیست.!!!

سوما منظورت از حاجی گرینوف کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟نذار من کسی رو تشبیه به "مارمولک"کنم.

چهارما فهمیدیم تو هم شاعری!لازم نیست کباده علم و ادب بکشی.!!بشین واسه کنکورت بخون تا تهران قبول بشی پیش زوج عزیزت.!!!


نوشته شده در تاريخ توسط مینا

" یک رفتن غیر منتظره برای رهایی کافی ست "

خسته ام از تلخی شب !

 

امروز را به باد سپرده ام

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

                  دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

                              تا من دوباره

 

                                                   بسپارمش به باد !!!

                                                   .....

                                                   .....

                                                   .....

خیلی وقت بود سکوت کرده بودم

الان هم حرفی برای گفتن ندارم

به جز یک مشت بغض قورت داده!

خیلی وقت است دست و دلم به نوشتن نمی رود!

خیلی وقت است قلم در دستم نمی چرخد

         و کاغذ زیر انگشتانم نمی ماند

بغضم مجال ترکیدن می خواهد !!

بریده ام ....

از وقتی نگاه آشنایی زیر تلی از خاکستر دفن شده ... !

از وقتی پاسخ پاکترین نگاه ، بزرگترین عذاب بود

و معصومانه ترین چشمها ، دردناکترین اشکها را ریختند ..!

وقتی نگاه تو این همه حرف برای گفتن دارد

                   دیگر نوشتن به چه کار من می آید ؟!

خدایا !

یک عمر وقت می خواهم تا سکوت های تو را ترجمه کنم ....

و این تازه ابتدای سردرگمیست .


نوشته شده در تاريخ توسط مینا
سلام آقای زندی!

اولا اینم رسمش نبود به اون احمق ریشو(محمد)بگی اون کارو با من بکنه و به پدرم بگه!

ثانیا الحمدلله زندگیش داره از هم می پاشه تا بفهمه وقتی منو اذیت کنه یعنی چی!افسانه در حال جداییه!

ثالثا زمانی بود بگذشت .بین من و شما.همین.ولی من اصلا شما راـخدای ناکرده ـ...فرض نکردم.چقدر زود دل میبندی!

رابعا منو حلال کن.

 

همین.

بازم میگم  هنوز دوستت دارم.


نوشته شده در تاريخ توسط مینا
 
  • کسی‌که به هر چیزی چنگ می‌اندازد، هیچ چیز را نمی‌تواند محکم بگیرد. «اسلواکیایی»

  • نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    محمدم دوستت دارم
    نوشته شده در تاريخ توسط مینا

    ای صورت پهلو به تبدّل زده! ای رنگ
    من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ


    گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
    بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ


    با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
    چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ


    من رستم و، سهراب تو! این جنگ چه جنگی است؟
    گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ


    یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
    اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا

    ای شما!

    ای تمام عاشقان هر کجا!

    از شما سوال می‌کنم:

    نام یک نفر

    در شمار نام‌هایتان اضافه می‌کنید؟

    یک‌نفر که تا کنون

    ردپای خویش را

    لحن مبهم صدای خویش را

    شاعر سروده‌های خویش را نمی‌شناخت

    گرچه بارها و بارها

    نام این هزارنام را

    از زبان این و آن شنیده بود


    یک نفر که تا همین دو روز پیش

    منکر نیاز گنگ سنگ بود

    گریه‌ی گیاه را نمی‌سرود

    آه را نمی‌سرود

    شعر شانه‌های بی‌پناه را

    حرمت نگاه بی‌گناه

    و سکوت یک سلام

    در میان راه را نمی‌سرود

    نیمه‌های شب

    نبض ماه را نمی‌گرفت

    روزهای چارشنبه ساعت چهار

    بارها شماره‌های اشتباه را نمی‌گرفت

    ای شما!

    ای تمام نام‌های هرکجا!

    زیر سایبان دستهای خویش

    جای کوچکی به این غریب بی‌پناه می‌دهید؟

    این دل نجیب را

    این لجوج دیرباور عجیب را

    در میان خویش

                            راه می‌دهید؟


    لجوج دیرباور (قیصر امین‌پور)

    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    fgfdg
    نوشته شده در تاريخ توسط مینا

    مرا به سفره‌ی آواز خویش مهمان کن
    به یک اشاره شب تیره را چراغان کن


    شکسته دشنه‌ی مردان، دلاوران مُردند
    سوار فاتح خورشید! عزم میدان کن


    هنوز در تب فریاد، هم‌صدای توام
    به سِحر حنجره برخیز و باز توفان کن


    تو از نژاد سحرزادگان این خاکی
    برای زخم شب تیره، فکر درمان کن


    رفیق روشن آیینه! تشنه‌ی نوریم
    بیا و خلوت ما را ستاره‌باران کن


    سکوت می‌کُشدم، شعر تازه‌ای بسرای
    و این قناری خاموش را غزل‌خوان کن


    دلم برای صدایت بهانه می‌گیرد
    مرا به سفره‌ی آواز خویش مهمان کن


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    yuyu

    ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

    وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

    گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

    آری شود ولیک به خون جگر شود

    خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

    کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

    از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

    باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

    ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

    لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

    از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

    آری به یمن لطف شما خاک زر شود

    در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

    یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

    بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

    مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

    این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

    سرها بر آستانه او خاک در شود

    حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

    دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    کفش

    دخترک گل فروش سالها بود که در آرزوی خریدن یک کفش قرمز پولهایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلک کوچکش جمع می کرد.
    آن روز صبح هم مثل همیشه، در فکر و رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز کرد خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت. دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد. یک جفت کفش قرمز بود. چشمان دخترک لبریز از شادی شد. ولی افسوس . . . او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد.


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    غعغه

    خدایا، وحشت تنهایی‌ام کُشت..
        کسی با قصّه‌ی من آشنا نیست
                        در این عالم ندارم همزبانی
                                        به صد اندوه می‌نالم
                  
                                      – روا نیست –


    شبم طی شد، کسی بر در نکوبید..
                به بالینم چراغی کس نیفروخت..
            نیامد ماهتاب بر لب بام،
                        دلم از این‌همه بیگانگی سوخت

    به روی من نمی‌خندد امیدم
            شراب زندگی در ساغرم نیست
                    نه شعرم می‌دهد تسکین به حالم
                            که غیر از اشک غم در دفترم نیست..

    بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد
                بیا در کلبه‌ام شوری برانگیز
          بیا شمعی به بالینم بیفروز
                        بیا شعری به تابوتم بیاویز!!

    دلم در سینه کوبد سر به دیوار
            که این مرگ است و بر در می‌زند مُشت!


        – بیا ای همزبان جاودانی،
                    که امشب وحشت تنهایی‌ام کُشت!


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    قفقبقلق

    رفتار من عادی است

    اما نمی دانم چرا
    این روزها
    از دوستان و آشنایان
    هرکس مرا می بیند
    از دور می گوید :
    این روزها انگار
    حال و هوای دیگری داری!
    اما
    من مثل هر روزم
    با آن نشانیهای ساده
    و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
    مثل همیشه ساکت و آرام
    این روزها تنها
    حس می کنم گاهی کمی گنگم
    گاهی کمی گیجم
    حس می کنم
    از روزهای پیش قدری بیشتر
    این روزها را دوست دارم
    گاهی
    - از تو چه پنهان -
    با سنگها آواز می خوانم
    و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
    این روزها گاهی
    از روز و ماه و سال ، از تقویم
    از روزنامه بی خبر هستم
    حس می کنم گاهی کمی کمتر
    گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
    این روزها گاهی خدا را هم
    یک جور دیگر می پرستم
    از جمله دیشب هم
    دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
    من کاملا تعطیل بودم
    اول نشستم خوب
    جورابهایم را اتو کردم
    تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
    با کفشهایم گفتگو کردم
    و بعد از آن هم
    رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
    و سطر سطر نامه ها را
    دنبال آن افسانه ی موهوم
    دنبال آن مجهول گشتم
    چیزی ندیدم
    تنها یکی از نامه هایم
    بوی غریب و مبهمی می داد
    انگار
    از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
    بوی تمام یاسهای آسمانی
    احساس می شد
    دیشب دوباره
    بی تاب در بین درختان تاب خوردم
    از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
    در آسمان گشتم
    و جیبهایم را
    از پاره های ابر پر کردم
    جای شما خالی !
    یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
    یک پاره از مهتاب خوردم
    دیشب پس از سی سال فهمیدم
    که رنگ چشمانم کمی میشی است
    و بر خلاف سالها پیش
    رنگ بنفش و اروغوانی را
    از رنگ آبی دوست تر دارم
    دیشب برای اولین بار
    دیدم که نام کوچکم دیگر
    چندان بزرگ و هیبت آور نیست
    این روزها دیگر
    تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
    گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
    یک روز کامل جشن می گیرم
    گاهی
    صد بار دیر یک وز می میرم
    حتی
    یک شاخه از محبوبه های شب
    یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
    گاهی نگاهم در تمام روز
    با عابران ناشناس شهر
    احساس گنگ آشنایی می کند
    گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
    آهنگ یک موسیقی غمگین
    هوایی می کند
    اما
    غیر از همین حس ها که گفتم
    و غیر از این رفتار معمولی
    و غیر از این حال و خوای ساده و عادی
    حال و هوای دیگری
    در دل ندارم
    رفتار من عادی است 

     

                                  -  قیصر امین پور


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    fgdf

    تبریک به كسی كه نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی، سخاوت، سكوت، مهربانی و... بسیار سخت است ... پدرم روزت مبارک


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    یبیب
    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    کفش

    دخترک گل فروش سالها بود که در آرزوی خریدن یک کفش قرمز پولهایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلک کوچکش جمع می کرد.
    آن روز صبح هم مثل همیشه، در فکر و رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد. وقتی چشمانش را باز کرد خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت. دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد. یک جفت کفش قرمز بود. چشمان دخترک لبریز از شادی شد. ولی افسوس . . . او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد.


    هنرپیشه

    بازیگر گمنام شناخته نشده ای بود، سالها بود که کوشش می کرد به هنرپیشه ای مشهور تبدیل شود.
    او آرزو داشت به حدی معروف شود؛ تا هر جا می رود از او تقاضای امضا و عکس کنند. آنقدر تلاش کرد تا بالاخره موفق شد.
    اما حالا وقتی می خواهد بیرون یباید؛ آنقدر گریم می کند تا کسی او را نشناسد.


    تمساح و کفتار (جبران خلیل جبران)

    کفتاری شامگاهان بر کناره رود نیل تمساحی دید و هر کدام در برابر هم ایستادند و به همدیگر درود و سلام گفتند.

    کفتار سخن آغازید و گفت : روزگارت را چگونه می گذرانی آقا؟

    تمساح پاسخ داد: بد ترین ایام را سپری می کنم گاهی به سختی و رنجم گریه سر می دهم و آفریدگانی که پیرامون من هستند به من می گویند:

                                 "این اشک ها چیزی جز اشک تمساح نیست."

     

    این تعبیر و تلقی به حدی آزرده و زخمناکم می کند که هرگز قابل توصیف نیست.

    کفتار همان هنگام به وی گفت:

    درباره ی رنج ها و سختی هایت خوب داد سخن در می دهی اما لحظه ای هم در باره من اندیشه کن . من به زیباییهای جهان شگفتی ها  شاهکارها و معجزه های بدیعش به دقت نظاره  می کنم و چنان خنده سر می دهم که حکایت از شادمانی نابی دارد که دلم را آکنده می کند و خورشید را به تبسم  وا می دارد.

    حال آنکه  دغل کاران می گویند:

                                   "این خنده ها چیزی جز خنده کفتار نیست."


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    fgf

    قاصدک!  

              هان،

                   چه خبر آوردی؟
                         از کجا، وز که خبر آوردی؟


    خوش خبر باشی، اما، اما
                                   گرد بام و در من
                                                    بی‌ثمر می‌گردی

     انتظار خبری نیست مرا
                        
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری 

    در دلِ من همه کورند و کرند
                       دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب


    قاصدِ تجربه‌های همه تلخ
                     با دلم می گوید
                                  که دروغی تو، دروغ،
                                                    که فریبی تو، فریب   

    قاصدک!  

              هان،  

                     ولی ... آخر ... ای‌ وای!

                                          راستی آیا رفتی با باد؟
    با توأم،  

             آی! 

                کجا رفتی؟ آی ...!

                                    راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟


    مانده خاکستر گرمی، جایی؟


    در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم؛ خُردَک شرری هست هنوز؟   

    قاصدک!

             ابرهای همه عالم شب و روز
                                                در دلم می‌گریند...

    قاصدک!

    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
                                           برو آنجا که تو را منتظرند 


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا

    مهربانا! عاشقانه سر بنه بر دامنم
    تا که مدهوشت کند عطرِ گُل پیراهنم


    چیست این احساس سرسبزِ بهارآور، بگو
    شاخه‌ای از نسترن، یا دست تو برگردنم؟


    از تب عشق تو چون خورشید می‌سوزم، بخوان
    راز این دلدادگی را در نگاه روشنم


    آن‌که می‌خواند مرا در خلوت شب‌ها تویی
    این‌که می‌بوید تو را در عطر شب‌بوها منم


    در هجوم بی‌کسی تنها تو با من دوست باش
    چون تو باشی گو تمام خلق باشد دشمنم


    تشنه‌ی نوشیدن آوازهایت مانده‌ام
    کی می‌آیی از غزل باران بباری بر تنم؟


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    bv n
    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    EDWS

     

    به خداعشق به رسوا شدنش می ارزد

    وبه مجنون وبه لیلا شدنش می ارزد!

    دفتر قلب مرا وا کن ونامی بنویس!

    سند عشق به امضا شدنش می ارزد!

    گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم

    کوشش رود به دریا شدنش می ارزد!

    کیستم؟باز همان آتش سردی که هنوز

    حتم دارم که به احیا شدنش می ارزد!

    سالها گرچه که در پیله بماند غزلم ،

    صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد!

     


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    مادر ببین که چگونه نهال تو

    خشکیده در شب تاریک انزوا

    در چشم او ببین که چگونه بلور اشک

    قندیل بسته است.

    تصویر دست او

    در التماس نوازش

    نگاه او

    در پشت قاب پنجره تنها نشسته است.

    مادر ببین که شب انتظار او

    دور از ستاره چه تاریک مانده است.

    انگشتهای نازک و سردش به روی ساز

    افتاده بی رمق

    در سایه روشن شعرش غبار آه

    فریاد میزند دیگر میان دشت خیالش گل امید رویش نمیکند

    مادر دعا بکن که دل "تائب" ات چون پرنده ای

    پرواز کند به بلندای آرزو

    از غم رها شود

    وز این غروب مه آلود بی کسی.


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا


    پنج سال قبل : خيلي تنها بودم

    چهار سال قبل:در خيابان با هم آشنا شديم

    سه سال قبل: بلاخره توانستم باهاش زندگي كنم.

    دو سال قبل: دخترم به دنيا اومد

    يك سال قبل: با  دخترم  از ايران رفت

    و حالا دوباره تنهايم...


    از وبلاگ ساعت ۵ عصر
    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    از ضعف به هرجاکه نشستیم وطن شد                         وز گریه به هر سو که دویدیم چمن شد

    پیراهنی از تار وفـــــــــــــــا دوخته بودیم                         چون تاب جفای تو نیاورد کفـــــن  شد



    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    gfhfg
    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    منتا

    میرحسین موسوی ساعتي قبل در مسجد جامع شهر ایلام و در میان خيل مردم اين استان سخنان خود را ایراد کرد. به گزارش خبرنگار اعزامي کلمه به ايلام، آیت الله محمدی ایلامی نماينده مردم استان ايلام در مجلس خبرگان رهبري ضمن خیر مقدم به میرحسين موسوی از ایشان به دلیل انتخاب ایلام به عنوان اولین استان برای سفرهای استانی خویش تشکر کرد.

    وی در ادامه افزود:یقینا مردم شما را یادگارامام، یاور رهبری و حامی محرومان و خانواده های شهدا می دانند. چیزی که شما در دل مردم زنده می کنید یاد امام(س) و خاطرات خوش دوران دفاع مقدس است. از این روی، محبوبیت دارید.

    در بخش دیگری از این مراسم دکتر داریوش قنبری نماینده مردم ایلام در مجلس شورای اسلامی،انتخاب اول مردم ایلام را میرحسین موسوی دانست و افزود ما به آقای موسوی نیاز داریم که منابع کشور را به خوبی مدیریت کند زیرا وی در عمل نشان داده که توان این کار را دارد.

    قنبری در ادامه این مراسم اظهار داشت، در آمد سالانه ما در دوران جنگ 7 میلیارد دلار بود که بیش از 4 میلیارد دلار آن صرف هزینه‌های جنگ می شد. دولت مهندس موسوی کشور را تنها با 3 میلیارد دلار اداره می کرد. ولی امروز می بینیم درآمدهای نفتی کشور، بدون هیچ آمار و ارقام دقیقی صرف واردات گلابی و پرتقال می شود.

    هنوز در کشور ما قانون نهادینه نشده است. نرخ بی کاری که قرار بود در این چهار سال تک رقمی شود، هنوز دو رقمی است. در مجلس هفتم 166 قانون با زمان بندی مشخص تصویب شد،اما فقط 13 قانون آن توسط دولت اجرا شد. آیا این بی قانونی و نادیده گرفتن مصوبات مجلس شورای اسلامی که به گفته امام در راس امور است، ما را به یاد دوران قاجار نمی اندازد. آمده ایم اینجا تا با رای به میرحسین موسوی و حمایت از او دولتی قانون مند در شان این مردم و کشور ایجاد کنیم. تحول در شرایط اقتصادی کشور و روش های اجرایی ضروری ترین مساله و نیاز امروز ماست.


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    هر خفته مدعی است که بیدار گشته ام                                   هر مست قائل است که هشیار گشته ام

    بسیار گفته ام که دلا در میــــــــان خلـــق                                 اهل وفا مجـــــــــــوی که بسیار گشته ام

    چندان به دهر در ره کوتــــــاه زندگـــــــی                                   دیدم بلند و پست که همــــــوار گشته ام

    من کز غرور پنجــــــــه به خورشیــد میزدم                                 افتاده تر زسایه ی  دیــــــــــــوار گشته ام 

    راز دل از دو دیده از آن فــــــــــاش میکنم                                   کآیینه ی تجــــــــــلی اسرار گشـــــتــه ام

    چیزی نباشدم به جز این عمــــــــر عاریت                                  زین نیز بگذرم که گرانبـــــــــــــار گشته ام

    «تائب» فزونترم به خرد از زمـــــــــان خوِیش                                    زآن رو به چشم اهل زمان خـــار گشته ام


    از  صاحب وبلاگ فدایی اسلام
    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    rere

    نحسی را بدر کنیم

    سبزی را به سر کنیم

    عشق را خبر کنیم

    کینه را هرز کنیم

    شب را سحر کنیم

    سیزده را بدر کنیم


    نوشته شده در تاريخ توسط مینا
    Blog Skin

    انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس